تبليغاتX
دست نوشته های یه دختر زشت

دست نوشته های یه دختر زشت

She's lost inside

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط یلدا 

گاهی اوقات خودت هم درست ملتفت نمیشی که با خَم اخم هات می خواهی چه چیزی رو به چه کسی بفهمونی!

...

زن بودن یعنی همین که هرازگاهی هیچ، بهانه ای بشه برای همه ی گریه هات.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط یلدا 

اگر تنها دلیل دلتنگی هامون یه او مرا نمی خواهد ِ ساده است، می تونیم پاک کن رو برداریم و «نون» رو برای همیشه از این جمله حذف کنیم.

اما

با او مرا می خواهد دوست داشتن خیلی مشکل میشه.

...

می دانیم که

معشوق بهانه است

  ما عاشق «نون» هاییم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط یلدا  | 

می شود وقتی که خاطره ی خنده های آشنایش را در ذهنت مرور میکنی

دلت برای برق نگاه غریبه ای بلرزد.

...

می ترسم از این ترادف وحشتناک، از این نسیان انسانی..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط یلدا 

یکی بود.... و جز او هیچ کسی خوب نبود، هیچ کسی حق نبود.

مردم اهل کوفه نبودند و او تنها نبود.

کاش...

کاش مولا علی زنده بود،

تا عبای ولایت امروز بر تن هر نامرد نبود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط یلدا  | 

 

هراس من باری

         همه از مردن در سرزمینی است که در آن

   مزد گورکن

از آزادی آدمی افزون باشد....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط یلدا 

هراس عظیمی است وقتی که می فهمی بیشتر از کسی که روزی نامش را روی تمام کتاب های مدرسه ات می نوشتی، دلت برای تپش های قلبت تنگ میشود.

تپش هایی که یاد او تنها بهانه شان بود برای آواز.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط یلدا 

این روزها با دو چیز در ستیزم. مگس های سبز و درشت تابستانه و دیگری خیال تو.

هرچند یاد تو هم دست کمی از آن وزوزوهای مزاحمی ندارد که هربار آرامش خرانه ام را در خلوتگاه کوچکی که برای خودم ساخته ام به هم می زنند. طوفان دلتنگی که به هوای دلم می وزد یاد تو را هم همراه خودش می آورد. از تو می گریزم، به سکون جهنمی ثانیه های تابستانی ام پناه می برم. به غرولندهای طبق معمول مادر و اضطراب اندیشه ی فردا. به تصویر دختری که ناامیدانه در آینه رد لغزش دستان خدا را لابه لای خطوط چهره و اندامم دنبال می کند یا صدایی که از گوشی موبایل می خواند:

Tomorrow I will have no shame

I will start again

و پناه می برم به خواب. خوابی که ابتدا و انتهایش را با قلم موی هر رویایی که رنگ زنم باز هم رنگ تو می گیرد.

نمی دانم این از خوش شانسی من است یا بد اقبالی تو اما دیگر می توانی درون ذهنم آرام بگیری.

خیالت تخت!

یاد مگسی ات را به ضرب و زور هیچ مگس کشی نمی توانم کشت.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط یلدا  | 

- میای shelter each other from the pain and sorrow / let's love like there is no tomorrow؟

- والله آبجی من نه بابام سیمان بوده نه مامانم تیرآهن.

- آها پس... هیچی دیگه.

- شِلتِر مِلتِر مال تو ترانه هاس. خونه خالی خواسّی در خدمتیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط یلدا 

میرم پیش خدا. یه گوشه نشسته، کتاب رنگ و رو رفته ای جلوش بازه و داره چرت میزنه. بهش میگم:"میای با هم قایم موشک بازی کنیم؟" از جاش میپره." ها... چی؟ سلام"." سلام. گفتم میای با هم قایم موشک بازی کنیم؟" اونم حوصله اش سر رفته انگار. چشماشو با دستاش میمالونه و کتاب رو یه گوشه ای میذاره." آره. بریم"

به عنوان کتاب نگاهی می اندازم. کلبه عمو تم

- همیشه کتاب میخونی؟

- همیشه که نه. وقتایی که حوصله ام سر بره.

- کی ها حوصله ات سر میره؟

- همیشه.. گفتی چی بازی کنیم؟

- قایم موشک بازی... هری پاتر هم می خونی؟

- آره... زبون اصلی.

- خوش به حالت. چند تا زبون بلدی؟

- زیاد.

می پیچیم تو یه کوچه. "خوب اینجا جا زیاد داره واسه قایم شدن. همین جا خوبه."

- مطمئنی خونه تون اینجاس؟

- آره،.. آره تقریباً.

دوس نداره باور کنه. قرار میذاریم اول اون چشم بذاره و بیست تا بشماره تا من قایم بشم.

- نیگاه نکنی ها!

- یک، دو.. باشه

- قول دادی ها!

 آروم میام در خونه تون با یه سطل اسید. در میزنم. "نیگاه نکن" درو باز میکنی.

"سلام. اِ خوبی؟ تویی؟ اینجا چیکار میکنی؟"

هیچی نمیگم. فقط بهت لبخند میزنم.

توام می خندی. "چته؟ اون چیه پشتت قایم کردی؟"

تو یه لحظه اسیدو می پاشم تو صورتت بعدش تو اوج درد و حیرت و بی خبری می زنم دو تا چشماتم کور می کنم. همینطور که از درد به خودت می پیچی کشون کشون می برمت می خوابونمت وسط کوچه تون با یه کامیون از روت رد میشم. (تصدیق ندارم اگه درد داشت ببخشید) پاهات زیر چرخای کامیون له میشه. ماشین میخوره به دیوار روبه رویی. اما من حالم خوبه. از ماشین پیاده میشم و میام کنارت. خوب، معشوق آماده است.

خدا همینطور داره می شماره: "ده، یازده دوازده ، اومدم ها ... سیزده چهارده، پونزده بیام؟"

- نه هنوز.

- آخه بیست تا رو شمردم. هنوز قایم نشدی.

- الآن.

- شونزده، هیفده، داری چیکار میکنی؟ صدای چیه؟

- هیچی.

- هیفده، هیجده، نوزده بیام؟

- بیا.

- بیست. اومدم.

خدا منو می بینه که جلوش با لباسای خونی ایستاده ام.

- اسگل کردی مارو؟ تو که هنوز قایم نشدی.
- نه من خودم عروسک دارم. ایناهاش ببین چه خوشگله. الانم میخوام باهاش خاله بازی کنم. خدا به هیکلت که رو زمین افتاده یه نگاهی می اندازه. "این که عروسک نیست"

- پس چیه؟

خدا به من نگاه می کنه و به تو. دوباره من دوباره تو. "اگه عروسکه پس چرا این شکلیه؟"

- هیچی بی ادبی کرد منم کتکش زدم.

خدا هیچی نمی گه.

- خوب حالا برو خونه تون. مامانم گفته با پسرا تو کوچه بازی نکنم.

رنگش عین گچ سفید شده. به صورتم خیره میشه."چیه؟ وایسادی. برو دیگه"

از جاش تکون نمیخوره. سرجاش خشکش زده. "برو دیگه"

خدا عقب عقب میره بعدش برمی گرده و با آخرین سرعتش از من دور میشه.

میشینم. صورتتو با روسریم پاک میکنم و دستاتو دور گردنم می اندازم و می بوسمت." خدا من رو ندید. توام دیگه منو نمی بینی. ولی اشکال نداره. چیز زیادی رو از دست ندادی. شایدم دیگه هیچ وقت نتونی با پاهات بیای سر قرارمون یا مث قدیما ادای عاشقا رو واسم دربیاری ولی اینجوری مطمئنم مال هیچ کس دیگه ای جز من نیستی. الآن می برم می شورمت. تمیز و مرتبت می کنم. خوبه؟ ها؟ ... بریم."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط یلدا 

دختری رو می شناسم که مدت ها از سن بلوغش گذشته بود اما عادات ماهانه رو به خودش نمی دید. تشخیص اولیه ی دکتر بیماری رحمی بود اما بعد از مدتی متوجه شدن پرده بکارت جلوی خونی که باید هرماه پایین میومده رو می گرفته. چند وقت پیش با یه عمل جراحی و برداشتن بکارتش این مشکلش حل شد اما حالا شب و روز مادر این دخترک اشک و آهه و دوست و آشنا دنبال راهی برای بازگردوندن دخترانگی اش.

از مامان پرسیدم اگر این اتفاق برای یکی از ماها می افتاد چی کار می کردی؟ اونم در حالی که غذا رو می چشید گفت: خدا نکنه ولی سلامتی از هر چیزی مهم تره. ضمن این که توی این مواقع حتماً گواهی ای چیزی برای اثبات انجام عمل جراحی به آدم میدن.

خوشحال شدم که این حرف رو از زبون مادرم شنیدم اما از طرفی وضعیت دختر بعد از انجام عمل ناراحتم می کنه. چرا باید هنوز جامعه ی من اسیر یک چنین تفکراتی باشه؟ هرچند می دونم تا زمانی که قانون روی همچین عملی تأکید داره از مردم هم انتظار دیگه ای نمیشه داشت. مطمئنم اگر جای اون دختر بودم نه تنها به هیچ عملی برای ترمیم بکارت تن نمی دادم حتی خوشحال تر هم میشدم از این که می تونم مردی که به من ابراز علاقه می کنه رو بهتر بشناسم چون معتقدم هرکس من رو می خواد باید تمام گذشته ام رو هم بپذیره.

مادرم می گفت سال ها قبل مردی از آشناها شب زفاف خونی از همسرش ندید. غوغایی به پا کرد و روز بعد همسرش رو طلاق داد. می گفت وقتی آگهی فوتش رو روی دیوار دیدم پیش خودم گفتم این خدای همون زنی بود که آبروش رو ریختی. اما مرگ کیفر هیچ گناهی نیست. و اگر انسان توی این دنیا به زشتی عملی که مرتکب شده آگاه نشه مجازات اخروی چه دردی رو از مظلوم و صاحب حق دوا می کنه؟

مریم برام تعریف کرد که پسر جوونی اومده و گفته خانم دکتر! تازه ازدواج کردم اما دیشب خونی از همسرم ندیدم. مریم جواب داده: زنت رو به خاطر خودش گرفتی یا بکارتش؟ اون هم جواب داده که: این چیزها برای من مهم نیست اما میشه شما ازش سؤال کنین؟ مریم هم با تندی گفته که متأسفم این وظیفه ی من نیست.

خدای من!

نمی دونم چرا باید از بخشی از جسمم به عنوان وسیله ای برای اثبات انسانیتم استفاده بشه. و اگر نداشتن بکارت دلیل ناپاکی منه پس گواهی پاکی مرد زندگی من چه چیزی خواهد بود؟ تو جامعه ی من ناپاکی گناهیه که تا ابد با زنانگی ام پیوند داره و برای این که بار این اتهام از روی دوش من برداشته بشه باید موقع رخ دادن بزرگ ترین اتفاق زندگی ام به آزمایشی تن بدم که اگر از اون سربلند بیرون اومدم دیگران می تونن دوستم داشته باشن و بهم احترام بگذارن. درست مثل متهمی که بعد از جلسه ی دادگاه از تمام اتهاماتش تبرئه میشه. اما من متهم نیستم. من زنم. یه انسان. من ابزار اثبات مردانگی کسی نیستم. و امیدوارم روزی جامعه هم به این هویت مستقل من به دیده ی احترام نگاه کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط یلدا  | 

کاش تو مغازه ها جای پاستیل و لینا لوله ای فقط چیپس تنوری بود و بوسه ی پاکتی با طعم لبایی که... برای بقیه فقط لب ان.

عمو یه بسته سیگار فرنِچ کیس تِیست هم برداشتم.

چقد شد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط یلدا 

اوهوی! واسّا بینم...

چیلا من دلم واسَت تَن میشه؟

...

کاش قو بودیم. اینطوری هم من خوشگل میشدم هم تو، اِ ...

هیچی ولش کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط یلدا 

سارا گفت دیروز تو بیمارستان یه پسر سیزده چهارده ساله رو برای عمل آوردن. بیماری پانکراس داشته و خیلی هم چاق بوده. بهشون گفته خودم میدونم می میرم پس یه کم بهم آب بدین. اما به خاطر عملش نذاشتنش آب بخوره. چند ساعت بعدش خبر آوردن که زیر عمل تموم کرده. وقتی اینو شنیدم یه عالمه گریه کردم. آخه چرا باید یه نوجوون بی گناه توی این سن و سال این همه زجر بکشه؟ کاش من جای اون بودم. این روزا خیلی خسته ام. خیلی دلم تنگه. فاطی که پیداش نیست. زری هم جواب اس ام اس هامو نمیده. بابا هم واسه کلاس زبانم همش امروز و فردا میکنه. نه این که نخواد من برم. یعنی گرفتاریش زیاده.

.....

چند وقت پیش به هما گفتم دوس ندارم هیچ وقت ِ هیچ وقت ِ هیچ وقت ازدواج کنم (اونم لطف کرد بهم گفت روانی) بعدش با پر رویی ادامه دادم: اِهِم! ولی خوب اگه یه مردی مثل دکتر دایر، حالا کچلم باشه اشکال نداره بیاد خواستگاریم فوری جواب مثبت میدم. یعنی یکی باشه که درکم کنه دوم، اولم این که هیز نباشه، سوم رمانتیک باشه، چهارم هم یه کمی غیرتی باشه. پنجم هم اینکه تنبل نباشه. آبجی خانم هم صداهای بی تربیتی از خودشون درکردن و انگشتشونو همون جوریایی کردن که مردم بی فرهنگ آمریکا واسه علامت دادن به تاکسی انگشتشونو اون شکلی میکنن.

.....

نمی دونم ترانه های محسن یاحقی چه جادویی دارن که موقع شنیدنشون آدم احساس میکنه با همه ی وجودش عاشقه. شاید هیچ آوازه خونی تا الآن، توی هیچ ترانه ای نتونسته بیتی رو به این قشنگی بخونه که محسن یاحقی میخونه: شدم مث مجنون و شبا تو کوچه ها پرسه میزنم/ هرگز نمی تونم از تو و دوست داشتن تو دل بکنم.... هرگز.

.....

بابا رفته مسافرت (مسافرت کاری). خاله امشب مهمونمونه با صدرا، پسر دایی ام. (واسه اینکه مامان خانوم از تاریکی و تنهایی می ترسه). ساعت یازده خاله رفت بخوابه و من با خودم فکر میکنم که کجای خاله شبیه مرغه؟!

.....

میرم گریه کنم. یادم باشه به پاساژی که تازه کنار خونه ی مامان بزرگ اینا باز شده بعدن یه سری بزنم.

 

خدافز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط یلدا  | 

صبحانه و عصرانه ی مریم ترشی و خیار شوره. سارا لب به روغن و پیاز نمیزنه. من میمیرم برای ساندویچ فلافل و غذای مورد علاقه ی هما خوراک آینه اس با سس ورساچی و دولچه گابانا. این آخری رو تا به حال نچشیده ام اما می دانم طعم پراضطراب همان بزرگ ترین آرزوی دخترانه را می دهد"ای کاش زیبا بودم".

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط یلدا  | 

مقام عظمای ولایت کماکان در حال نواختن آکاردئون روی اعصاب ما می باشند.

بنواز که خوش می نوازی دلنواز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط یلدا 

محمود احمدی نژاد، با کسب بیست و چهار میلیون و پانصد و بیست و هفت هزار و پانصد و شانزده رأی رئیس جمهور ایران باقی ماند.

چه زیباست کلام خدا که:« إنّ الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط یلدا  | 

مهمان بهشت اگر شدم، تو را آرزو می کنم به اضافه ی همه ی بستنی زعفرانی های دنیا و یک تقویم بی بهار ِ بی باران را.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط یلدا 

روی علف های اشک آلود به راه افتاده ام.

خوابی را میان این علف ها گم کرده ام.

دست هایم پر از بیهودگی جست و جوهاست.

«من» دیرین، تنها، در این دشت ها پرسه می زند.

 .....

«شاسوسا»، شبیه تاریک من!

صدای زنگ قافله را می شنوی؟

با مشتی کابوس هم سفر شده ام.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط یلدا 

 

نامه به يك كنكور جنسيتي

سلام جنسيتي، خوبي كنكور؟
    
چشممان به جمال تو روشن. ما تا حالا چند جور كنكور داشتيم. كنكور آزمايشي، كنكور سراسري، كنكور آزاد، كنكور پيام نور... شكر كه با تلاش شبانه روزي و مستمر دوستان تلاشگر به كنكور جنسيتي هم رسيديم.
    
كنكور جنسيتي جان (سوء برداشت نشود از گفتن جان، بيشتر منظورم به كنكور بود) واقعاً باعث مباهات است كه ما هر روز يك قله جديد و رفيع را فتح مي كنيم و افتخاري باقي نمانده كه ما آن را به نام خود گل كاري نكرده باشيم.
    
كنكور جنسيتي عزيز (باز هم سوء برداشت نشود) من آينده درخشاني را با حضور پرشكوه تو براي شركت كنندگان در آزمون سراسري پيش بيني مي كنم. بگذار در اين نامه بخشي از آن روياهاي باشكوه آينده را برايت تصوير كنم:
    

1- داوطلبان مي خواهند در كنكور به طريقه اينترنتي ثبت نام كنند اما چون لفظ «جنسيتي» در زبان انگليسي يك كلمه سه حرفي است كه آن هم از بيخ فيلتر است، هرچه تلاش مي كنند در صفحه يي كه پيش رويشان براي ثبت نام باز مي شود نوشته «مشترك گرامي دسترسي به اين سايت امكان پذير نمي باشد»، 2- سوالات كنكور براي داوطلبان تفكيك مي شود. خانم ها به سوالات نظير مورد ذيل پاسخ مي دهند. سوال: زمام امور دولت آلمان در دست كدام «زن» است؟ الف- اون ضعيفه آنگلامركل ب- خواهر آنگلامركل ج- سر تخته بشورنش مركل رو د- الهي جز جيگر بزني مركل، بي شوهر بموني ايشا الله...
    
طبعاً براي آقايان سوال اينطور خواهد بود: آيا «مردي» به سبيل است؟ الف- چاكر داداش ب- شب بود سيبيلات رو نديدم ج- خيلي تو لوطي صفتي د- با مايي، والايي، از مايي، آقايي، 3- داوطلبان سر جلسه پاسخنامه هاي هوشمند خواهند داشت. يعني اگر اشتباهاً پاسخنامه مربوط به آقايان زير دست خانمي بود، خود پاسخنامه چند بار سرفه مي كند و مي گويد ياالله و بالعكس اگر پاسخنامه مربوط به خانم ها زير دست آقايي (خدا به دور) باشد خود پاسخنامه مي گويد چشماتو درويش كن.كنكور جنسيتي عزيز تو حاصل تلاش دوستان عدالت محور ما هستي و به همين دليل تو نيز دستاورد بزرگي همچون ساير دستاوردهاي اين دو سال و اندي محسوب مي شوي. من اينجا و در اين نامه به خاطر حضور زيبايت كه باعث شده در آسمان علم ما از اون بالاكفتر بيايه تشكر مي كنم.

ابراهیم رها

روزنامه اعتماد ۷/۱۲/۸۶

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط یلدا