تبليغاتX
دست نوشته های یه دختر زشت

دست نوشته های یه دختر زشت

اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست. او جانشین تمام نداشتن هاست

 

یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر مسازید

بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل جان هایتان در تموج و اهتزاز باشد

جام های یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید

از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید

دل هایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید

زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دل های شما را در خود نگاه دارد

در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک، از آنکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند

و بلوط و سرو در سایه ی هم به کمال و رویش رسند

جبران خلیل جبران

.....

سال سوم که بودیم، من و زهرا سر کلاس دین و زندگی جای گوش دادن به درس روی کتابای همدیگه یادگاری می نوشتیم. اینم از همون روزا، از بهترین دوستی که تا الان داشتم واسم یادگاری مونده:

فاش می گویم خدا عشق است

اما عشق چه بازیگوش شیطانی است

.....

من و تو می تونیم عاشق بشیم اما این حق رو نداریم که کسی رو اسیر کنیم و اسیر بشیم  باور کن

چون عشق بزرگ ترین اسارت است. و عشق بزرگ ترین آزادی است.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط یلدا  | 

وقتی می بینی که یه مرد مهربون تموم زندگیشو پای تو ریخته تا تو خوشبخت بشی و در مقابل دنیای کودکانه ای که برای خودت ساختی و فرمانروایی احمقانه ات بر این دنیای خیالی فقط لبخند میزنه و از تموم آرزوهایی که برات داره میگذره تا تو به آرزوهات برسی؛ احساس می کنی یه چیزی به دلت چنگ می اندازه. بابایی مهربون تموم زندگیشو پای من و سه تا  آبجی ام ریخت تا خوشبخت بشیم و جوونی کنیم و این اجازه رو به ما داد که باهاش نامهربون باشیم، سرش داد بزنیم و خودش و مامان خانوم رو مقصر همه ی ناکامی ها و نرسیدن هامون بدونیم.

و مامان خانومی که هرگز به فکرخودش نبود (و به طرز بی رحمانه ای به فکر همسرش). مامان خانومی که هنوزم بعد این همه سال می تونی اون زیبایی افسانه ای جوونیش رو تو چهره اش ببینی و البته نگرانی واسه آینده ی چهار تا دخترش رو. مامان خانومی که همیشه مهربون نبود اما حتی تو عصبانیت هاش هم می تونستی نگرانی هاشو بخونی. و روزایی که با مامانی دعوات می شد و با صدای بلند بهش می گفتی که ازش بدت میاد اما خود احمقت هم تو اون ته تهای قلبت می دونستی که چقدر دوسش داری. و خونه ای که هیچ چیزش مثل روزای اول اومدن نیست. هما خانومی که داره جلوی چشمات قد میکشه و بزرگ میشه. و عشقای زیبای کودکی و نوجوونی که هنوزم یادگاریاش رو در و دیوار کوچه ی مامان بزرگ اینا مونده و وقتی که می بینیشون بیشتر از هر چیزی احساس می کنی بزرگ شدی. می خندی اما یه جورایی دلت تنگه واسه اون روزا. روزایی که ساده رفتن و قدرشونو ندونستی.

روزایی که بابا انقدر درگیر نبود و مامان خانومم همینطور.

روزایی که خاله هنوزم بین ما بود.

روزایی که فکر می کردی عاشقی و عاشق هم بودی.

و امتحانای خرداد ماه و زنگ شیمی و آقای حجازی همیشه مهربون و تموم اون چیزایی که نشونی از کودکی و نوجوونی بود.

......

بچه که هستیم دنیامون خیلی بزرگه و عشقامون پاک و بی ریا. بزرگ که میشیم دنیامون کوچیک میشه و تازه می فهمیم که مرز عشق رو فقط و فقط منافعمون تعیین می کنه.

کاش هرگز بزرگ نمی شدم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط یلدا 

 

شگفت است که همیشه سلام آغاز دیدار است

ولی در نماز پایان آن

شاید بدان معناست که پایان نماز

آغاز دیدار است

....

خدا جونم دلم واست تنگ شده  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط یلدا  | 

 نامه ای از آسمان

آینه های دل تو، یکی یکی شکسته شد / پنجره های قلب تو، به روی نور بسته شد

باور تلخ مرگ من، توی سیاهی های شب / از اون همه خاطره ها، مرثیه ای مونده رو لب

دلت می خواد تا بدونی، اون که دوسش داشتی کجاست / اون بالا تو آسمونا، بهشت زیبای خداست

یه لحظه چشماتو ببند، ببین هنوز دوست دارم / شبا که خوابت نمیره، منم به یادت بیدارم

گریه نکن برای من، رسم زمونه همینه / من هنوزم پیشتم، نگاه تو نمی بینه

غصه نخور عزیز من، پنجره هارو وا بکن / بازم مث گذشته ها، به آسمون نگاه بکن

فقط به خاطرت بیار، که زندگی یه فرصته / برای اون مسافری، که تشنه ی محبته

 

نامه ای به آسمان

هفت ماهه که چشمای قشنگت رو روی این دنیا بستی. هفت ماهه که من رو و همه ی کسایی که دوست دارن رو تنها گذاشتی. هفت ماهه که رفتی و نیستی که ببینی گریه هامونو، خنده هامونو و غصه هامونو.

وقتی رفتی رفتنت رو باور نکردم. حتی برات گریه هم نکردم؛ فقط قرآن خوندم و یه گوشه نشستم و اشکای مامانو شمردم و پژمرده شدن گل هات رو دیدم.

خاله اون روزی که رفتی صدای گریه های سانازت رو شنیدی؟ یادته بهت چی گفت؟ همون روزی که افتاد رو خاکت و صدات زد و گفت: " مامان قشنگم کجایی؟... مامان خوشگلم... ببین همه دارن واسمون گریه می کنن. حتی آسمونم داره به حالمون گریه می کنه."

خاله جون! دلم برای اون روزا تنگ شده. واسه اون روزایی که می اومدی و بغلم می کردی و منو می بوسیدی.

نمی دونم چرا یهو یادت افتادم. شاید واسه اینه که این روزا خیلی احساس تنهایی می کنم. راستی خاله! یه قولی بهم میدی ؟ بهم قول بده از آسمونا، از همون بهشتی که خاکش داره به پاهات بوسه می زنه، سلامم رو به اونی که خیلی وقته باهاش قهرم برسونی. بهش بگو فقط درکم کنه و بهم فرصتی بده که بتونم تغییر کنم و تغییر بدم... بهش بگو یه دختر زشت از زمین سلام می رسونه و میگه هرچند  به اندازه ی تموم غصه هاش ازت دوره ولی دوست داره. کاش تو هم دوسش داشته باشی.

راستی خاله! کاش خدا - همونی که خیلی وقته باهاش قهرم - می دونست آدم بودن چقدر سخته. به نظر تو می دونه ؟

این همه از غصه هام گفتم خاله، حالا بذار یه چیز بامزه هم بگم

ساناز خانم که طبق معمول تو رژیمه  

خاله ی مهلبون! این شاناژ شما هنوژ یاد نگلفته ژبون دل آولدن کال بدیه؟ چند شب پیشا که با اعژم اینا اومدن خونه ی ما یه ژبون گنده واشه اعژم دل آولد  بعدشم یه جک بامژه تعلیف کلد. "یه بار پنج تا غضنفر با هم قایم موشک بازی میکنن، یکیشون چشم می ذاره چهار تای دیگه ده ساله که مفقودالاثرن"   

دیشب هم که مامان خانم ما به آقا سیروس زنگ زده بعد کلی قربون صدقه رفتن می دونی برمیگرده چی بهش می گه؟!  " قربونت برم! حمومت پنجره داره ؟  توالتت هواکش داره ؟ ". سیروس هم که فقط می خندید . اینم از خواهر شما و خواهرزاده ی جون جونیش. فقط مونده شماره کفش سوپری محلشونو ازش بپرسه.

سحرت هم که می دونی؛ یه خانم به تمام معنا. مامان می گه فقط خیالش از بابت سحر راحته. دختر خاله ی خودمه دیگه  قربونش برم الهی

راستی خاله! یه تصمیم کبری هم گرفتم. می خوام اگه امسال کنکور قبول نشدم سال دیگه هم صبر کنم. سحر بهم گفت دانشگاه هیچ خبری نیست. چه امسال بری چه سال دیگه. حالا به این نتیجه رسیدم بعضی چیزا ارزش صبر کردن و تلاش رو داره

سرت رو درد آوردم. یادت نره پیغامم رو حتما برسونی... خداحافظ خاله ی خوشگل و مهربونم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط یلدا 

ضربه ای روی میز زدم. لیوان تکان خورد، اما نیفتاد.

به طور غیرارادی گفت: " مراقب باش! "

اصرار کردم: " لیوان را بشکن. "

فکر کردم: " لیوان را بشکن، چون یک حرکت نمادین است. سعی کن بفهمی که من در درونم چیزهای بسیار مهم تری از لیوان را شکسته ام، و از این خوشحالم. به نبرد درونی خودت نگاه کن و لیوان را بشکن."

چون پدران ما به ما آموخته اند مراقب لیوان ها باشیم، و مراقب بدن هامان. آموخته اند که عشق های کودکی غیر ممکن اند، که نباید مردها را از کشیش بودن باز بداریم، که آدم ها معجزه نمی کنند، که هیچ کس به سفری که نمی داند مقصدش کجاست نمی رود.

خواهش می کنم این لیوان را بشکن و ما را از تمام پیش داوری های لعنتی آزاد کن، از این نیاز به یافتن توضیحی برای هر چیزی، از این اجبار که فقط باید کاری را بکنیم که دیگران تایید می کنند.

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم/ پائولو کوئلیو

من لیوان رو شکستم. خیلی وقت پیشا ... خودتم دیدی

من بابارو دوست دارم اما هرگز حاضر نشدم کاری رو که اون می گه و خودم قبولش ندارم انجام بدم.

من به عشق کودکی ایمان دارم.

من سفری رو آغاز کردم که هیچ مقصدی نداشت.

من لیوان رو شکستم، ولی از تو نمی خوام که این کارو بکنی. چون اینطوری دیگه خودت نیستی.

من تو رو همینطوری دوست دارم، چه لیوان رو بشکنی چه نشکنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط یلدا  | 

زخم زندگی من تویی. همه به زخمشون دستمال می بندن، ولی من به زخمم دل بستم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط یلدا  | 

از تمام رمز و رازهای عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده ی میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

من سرم نمی شود ولی

راستی

دلم که می شود

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط یلدا  | 

اون پرنده تو بودی

پیرهن ابرو درید

رفت و گم شد تو غرور

رفت و از همه برید

اون که روی عاشقی

طرح دلتنگی کشید

جفت پرشکستشو

توی تنهایی ندید

 

من، اون پرنده، گنگ و خسته

هر پر پاکم روی یه سنگه

هر یه پری که رخت تو بود

حالا واسه خاک رختی قشنگه

 

توی واپسین نفس، تو یادمی هم پرواز

باز تو میتونی فقط باشی برام نفس ساز

بیا هم هوای من، برای من صمیمی

منو از اینجا ببر، تو ای جفت قدیمی

 

من، اون پرنده، گنگ و خسته

هر پر پاکم روی یه سنگه

هر یه پری که رخت تو بود

حالا واسه خاک رختی قشنگه

 

من هنوز تشنه ی نورم، تشنه ی دشت خورشید

زود بیا که باد غربت، همه ی پرامو چید

بیا هم هوای من فقط تویی صمیمی

منو از اینجا ببر، تو ای جفت قدیمی

 

من، اون پرنده، گنگ و خسته

هر پر پاکم روی یه سنگه

هر یه پری که رخت تو بود

حالا واسه خاک رختی قشنگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط یلدا  |