دیلینگ! دیلینگ! زنگ فیزیک
- وای زهرا من تمرینای فیزیکمو هنوز ننوشتم... حالا چیکار کنم ؟
- وایسا کار کپی برداری تموم بشه... دفتر نرگسو بهت میدم.
- نمیخواد. مال سمیه رو میگیرم... سمیه! سمیه!
...
دیلینگ! دیلینگ! زنگ زیست
یلدا چونه شو روی میز گذاشته و به بهناز نگاه میکنه که داره به طرز ماهرانه ای صدای معلمشو تقلید میکنه: خواهرم! به خدا فیزیک حفظی نیست... نیست... نیست. و با ادای هر کلمه صداش بالاتر میره. کلاس از خنده منفجر میشه.
- میگم زیستمون جلسه ی قبل تا کجا رسید ؟
یلدا نگاهشو از بچه ها به پنجره و منظره ی کوه های مه آلود مشرف بر کلاس میدوزه و با بی حوصلگی میگه: چه میدونم... فکر کنم باکتریارو تموم کردیم.
میون هیاهوی بچه ها، آقای میرابی زاده داخل میشه و بچه ها به سرعت میرن سر جاشون...
" ای خدا! " یلدا خودکارو دستش میگیره و آماده ی نوشتن میشه.
...
دیلینگ! دیلینگ! زنگ شیمی
- زهرا اگه گفتی الان با کی کلاس داریم ؟
- با پسرم.
- الهی که درد و بلای پسرت دو بامپی بخوره تو سرت
.
زهرا ادای رنجیدگی درمیاره. چند بار مرتب پلک میزنه بعدم میزنه زیر خنده. یلدا هم میخنده و دوباره دستی به مقنعه اش میکشه و به در چشم میدوزه.
چه انتظار بچه گانه ای!
آقای حجازی میاد تو و طبق معمول با خوشرویی به همه سلام میکنه. یه پیرهن آبی پوشیده که خیلی هم بهش میاد.
یلدا نگاهشو به آقای حجازی میدوزه که حالا کیفشو روی میز گذاشته و به جنب و جوش بچه ها نگاه میکنه. همین که چشاش تو چشای آقای حجازی گره میخوره سرشو پایین میندازه. و زیر نگاه های مهربون و پدرانه ی دبیری که به اعتقاد اون بهترین دبیر دنیاس، ناشیانه با خودکارش ور میره.
" خدایا! چرا اینقدر قلبم تند میزنه!"
- خوووووب. با نام و یاد خدا درسمونو شروع میکنیم. تا کجاها رسیده بودیم ؟ و درهمین حال دفتر هدی رو از زیر دستش میکشه بیرون و اونو ورق میزنه...
صدای آقای حجازی تو گوشش میپیچه.
- در هر سلول گالوانی، یک الکترود به عنوان آند و الکترود دیگر... به کفشاش نگاه میکنه. مثل همیشه تمیز و براقن. سرشو بالا میگیره و به چشماش خیره میشه. و اونم در مقابل فقط لبخندی میزنه و دخترک رو به نوشتن دعوت میکنه. یلدا تازه متوجه میشه که کلاس ساکته و همه مشغول نوشتن.حتی زهرا...
نیم ساعت بعد زهرا از شلوغی کلاس استفاده میکنه، یه خمیازه ی بلند میکشه و رو به یلدا میگه: کاش زودتر زنگ بخوره. یلدا به نشونه ی تایید حرفای زهرا فقط سرشو تکون میده اما خودش میدونه که تو اون ته تهای قلبش آرزو داره که این لحظات تا ابد ادامه داشته باشن. دوباره روشو به طرف معلمش برمیگردونه که داره با موبایلش صحبت میکنه.
زهرا با وجود استعداد عجیب و علاقه ای که به درس شیمی داره دلش میخواد که این ثانیه ها زودتر تموم بشن و اون با اینکه به زحمت از پس مساله های ساده ی سینتیک برمیاد، آرزوش اینه که...
آقای حجازی موبایلشو خاموش میکنه و در برابر نگاه های کنجکاو بچه ها فقط لبخند میزنه.
بازم اون احساس گناه لعنتی...
...
من میخوام تشکر کنم. از همه ی اون کسایی که تو این چهار سال سخت، برام زحمت کشیدن و من واقعا مدیونشونم.
از آقای حجازی که همیشه بهترین بود.
از آقای میرابی زاده که زیست پیش دانشگاهی رو تدریس میکرد و گاهی تو اوج خستگی کلاس های فوق العاده ی زیست با خودم میگفتم که این آدم چطور میتونه اینقدر باسواد باشه وخستگی ناپذیر! هنوزم که گاهی بهش فکر میکنم هیبت یه کشیش جوون و مهربون تو ذهنم مجسم میشه.
آقای بهادری دبیر ادبیاتم که چهار سال سر کلاسش بهترین چیزارو یاد گرفتم.
آقای یعقوبیان دبیر فیزیک سوم و پیشم که با سختگیری هاش منو برای چیزای سخت تری توی زندگیم آماده کرد.
آقای منصوری دبیر ریاضیم که هر چند هرگز نتونستم مثل آبجیام و بچه های خاله واسش دانش آموز خارق العاده ای باشم اما همیشه هوامو داشت و همیشه هم باهام مهربون بود.
خانم فضلعلی دبیر زیست سه سال دبیرستان و البته همسایه ی دیوار به دیوارمون که هرگز از شیطونی هامون تو مدرسه به مامان خانوم یه کلمه هم چیزی نگفت و از این بابت همیشه بهش مدیونم
.
خانم شفیعی دبیر دینی پیش دانشگاهیمون و مامان فاطی اینا که برخلاف بیشتر بچه های کلاس به راحتی باهاش کنار می اومدم و خیلی های دیگه. حتی گاهی دلم واسه آقای شیخی، سرایدار مدرسمون تنگ میشه که با بی رحمی تمام فرانچی( مداد نوکی محبوبمو
) دور انداخت و آقا و خانم شکری که اگه یه روز نبودن حال و هوای مدرسه مثل همیشه نبود...
انگار راستی راستی تموم شد.
آره تموم شد.
بلوار امام علی(ع) / مرکز آموزشی فرزانگان