تبليغاتX
دست نوشته های یه دختر زشت

دست نوشته های یه دختر زشت

اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست. او جانشین تمام نداشتن هاست

چشم هام پر از اشک شد.

- " تا وقتی کنار این رودخانه هستی، کنارت می مانم. و اگر بروی بخوابی، جلو خانه ات می خوابم. و اگر به دوردست ها بروی، دنبالت می آیم.

'تا وقتی به من بگویی: دیگر برو! بعد می روم. اما تا آخر عمرم دوستت خواهم داشت. "

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم / پائولو کوئلیو

.....

مثل همیشه کنارخاطره هایم نشستم اما اینبار نگریستم.

بیزارم از اینکه خود را عاشقی بنامم که هرگز به محبوبش نرسید. عشق من عادتی بود که معصومانه در دلم جان گرفت. عادتی که ترکش نه مصداق آن ضرب المثل احمقانه که وداع با تمام آرزوهایی بود که رنگ و بوی او داشت.

به من بگو با آرزوهایی که بی یاد تو در دلم جان میگیرد چه کنم ؟

و باز هم پاسخی نمیشنوم. آرام با خود زمزمه میکنم: به جرم انسان بودن، بی تو بودن را تاب می آورم.  زیرا که از بودن گریزی نیست.

و من هنوز زنده ام و زندگی میکنم...

.....

تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط یلدا 

درد من نه سردی تو، که باور نکردن خاموشی این آتش است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط یلدا 

ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را

علف هرزه ی کین پوشانده است

هیچ کس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است که غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست

.....

و این همون دنیاییه که من و تو توش زندگی میکنیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط یلدا 

زن...

...دیه اش نصف دیه ی توست...

                             و مجازات زنایش با تو برابر...

              میتواند تنها یک همسر داشته باشد... و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی...

             برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم است... و تو هر لحظه که بخواهی

                                          به لطف قانون گذار ازدواج میکنی...

                                   در محبسی به نام بکارت زندانیست اما تو...

             او کتک میخورد، تو محاکمه نمیشوی...

            او میزاید، تو برای کودکش نام انتخاب میکنی...

            او درد میکشد، تو نگرانی نوزاد دختر نباشد....

           او بیخوابی میکشد، تو خواب حوریان بهشتی را میبینی...

                                             او مادر میشود و همه جا میپرسند:(نام پدر؟؟؟)

           و هر روز...

                             او متولد میشود/عاشق میشود/مادر میشود/

                                               پیر میشود/میمیرد/

                و قرن هاست که او عشق میکارد و کینه درو میکند...///

.....

همیشه تو پسر بودی و من دختر.

همیشه تولد تو باعث غرور پدر و مادرت بود و تولد من...

همیشه وقتی تو دیر میکردی همه نگران سلامتی ات میشدن و وقتی من دیر میکردم همه یاد آبروشون می افتادن.

همیشه تو مغرور بودی و من مطیع اون غرور لعنتی ات.

آره عزیز! ... همیشه همینطور بوده ولی کاش میدونستی اینجا، توی سینه ی منم، یه چیزی هست به اسم غرور. یه غرور دخترانه که تو هرگز اونو ندیدی...

من یه دخترم اما خوب میدونم مرد بودن، اونم یه مرد خوب بودن گاهی چقدر مشکل میشه( همونطوری که زن بودن ). من دغدغه ی پول خوب و کار آبرومند رو لااقل اندازه ی تو ندارم... من مجبور نیستم سربازی برم... مجبور نیستم به خاطر پسر بودنم اشتباه نکنم... محکوم نیستم به جرم پسر بودن هرگز جلوی زنی اشکی نریزم اما من برخلاف تو یاد گرفتم با خنده هات بخندم و با گریه هات گریه کنم. یاد گرفتم که درد مادر شدن به لذت با تو بودن می ارزه و گاهی لبخند تو از لبخند خودم برام شیرین تر میشه.... 

آره پسر! من یاد گرفتم با همین غرور زنانه ام با غرور مردانه ی تو کنار بیام.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط یلدا  | 

دیلینگ! دیلینگ! زنگ فیزیک

- وای زهرا من تمرینای فیزیکمو هنوز ننوشتم... حالا چیکار کنم ؟

- وایسا کار کپی برداری تموم بشه... دفتر نرگسو بهت میدم.

- نمیخواد. مال سمیه رو میگیرم... سمیه! سمیه!

...

دیلینگ! دیلینگ! زنگ زیست

یلدا چونه شو روی میز گذاشته و به بهناز نگاه میکنه که داره به طرز ماهرانه ای صدای معلمشو تقلید میکنه: خواهرم! به خدا فیزیک حفظی نیست... نیست... نیست. و با ادای هر کلمه صداش بالاتر میره. کلاس از خنده منفجر میشه.

- میگم زیستمون جلسه ی قبل تا کجا رسید ؟

یلدا نگاهشو از بچه ها به پنجره و منظره ی کوه های مه آلود مشرف بر کلاس میدوزه و با بی حوصلگی میگه: چه میدونم... فکر کنم باکتریارو تموم کردیم.

میون هیاهوی بچه ها، آقای میرابی زاده داخل میشه و بچه ها به سرعت میرن سر جاشون...

" ای خدا! " یلدا خودکارو دستش میگیره و آماده ی نوشتن میشه.

...

دیلینگ! دیلینگ! زنگ شیمی

- زهرا اگه گفتی الان با کی کلاس داریم ؟

- با پسرم.

- الهی که درد و بلای پسرت دو بامپی بخوره تو سرت.

زهرا ادای رنجیدگی درمیاره. چند بار مرتب پلک میزنه بعدم میزنه زیر خنده. یلدا هم میخنده و دوباره دستی به مقنعه اش میکشه و به در چشم میدوزه.

چه انتظار بچه گانه ای!

آقای حجازی میاد تو و طبق معمول با خوشرویی به همه سلام میکنه. یه پیرهن آبی پوشیده که خیلی هم بهش میاد.

یلدا نگاهشو به آقای حجازی میدوزه که حالا کیفشو روی میز گذاشته و به جنب و جوش بچه ها نگاه میکنه. همین که چشاش تو چشای آقای حجازی گره میخوره سرشو پایین میندازه. و زیر نگاه های مهربون و پدرانه ی دبیری که به اعتقاد اون بهترین دبیر دنیاس، ناشیانه با خودکارش ور میره.

" خدایا! چرا اینقدر قلبم تند میزنه!"

- خوووووب. با نام و یاد خدا درسمونو شروع میکنیم.  تا کجاها رسیده بودیم ؟ و درهمین حال دفتر هدی رو از زیر دستش میکشه بیرون و اونو ورق میزنه...

صدای آقای حجازی تو گوشش میپیچه. 

- در هر سلول گالوانی، یک الکترود به عنوان آند و الکترود دیگر... به کفشاش نگاه میکنه. مثل همیشه تمیز و براقن. سرشو بالا میگیره و به چشماش خیره میشه. و اونم در مقابل فقط لبخندی میزنه و دخترک رو به نوشتن دعوت میکنه. یلدا تازه متوجه میشه که کلاس ساکته و همه مشغول نوشتن.حتی زهرا... 

نیم ساعت بعد زهرا از شلوغی کلاس استفاده میکنه، یه خمیازه ی بلند میکشه و رو به یلدا میگه: کاش زودتر زنگ بخوره. یلدا به نشونه ی تایید حرفای زهرا فقط سرشو تکون میده اما خودش میدونه که تو اون ته تهای قلبش آرزو داره که این لحظات تا ابد ادامه داشته باشن. دوباره روشو به طرف معلمش برمیگردونه که داره با موبایلش صحبت میکنه.

زهرا با وجود استعداد عجیب و علاقه ای که به درس شیمی داره دلش میخواد که این ثانیه ها زودتر تموم بشن و اون با اینکه به زحمت از پس مساله های ساده ی سینتیک برمیاد، آرزوش اینه که...

آقای حجازی موبایلشو خاموش میکنه و در برابر نگاه های کنجکاو بچه ها فقط لبخند میزنه.

بازم اون احساس گناه لعنتی...

...

من میخوام تشکر کنم. از همه ی اون کسایی که تو این چهار سال سخت، برام زحمت کشیدن و من واقعا مدیونشونم.

از آقای حجازی که همیشه بهترین بود.

از آقای میرابی زاده که زیست پیش دانشگاهی رو تدریس میکرد و گاهی تو اوج خستگی کلاس های فوق العاده ی زیست با خودم میگفتم که این آدم چطور میتونه اینقدر باسواد باشه وخستگی ناپذیر! هنوزم که گاهی بهش فکر میکنم هیبت یه کشیش جوون و مهربون تو ذهنم مجسم میشه.

آقای بهادری دبیر ادبیاتم که چهار سال سر کلاسش بهترین چیزارو یاد گرفتم.

آقای یعقوبیان دبیر فیزیک سوم و پیشم که با سختگیری هاش منو برای چیزای سخت تری توی زندگیم آماده کرد.

آقای منصوری دبیر ریاضیم که هر چند هرگز نتونستم مثل آبجیام و بچه های خاله واسش دانش آموز خارق العاده ای باشم اما همیشه هوامو داشت و همیشه هم باهام مهربون بود.

خانم فضلعلی دبیر زیست سه سال دبیرستان و البته همسایه ی دیوار به دیوارمون که هرگز از شیطونی هامون تو مدرسه به مامان خانوم یه کلمه هم چیزی نگفت و از این بابت همیشه بهش مدیونم .

خانم شفیعی دبیر دینی پیش دانشگاهیمون و مامان فاطی اینا که برخلاف بیشتر بچه های کلاس به راحتی باهاش کنار می اومدم و خیلی های دیگه. حتی گاهی دلم واسه آقای شیخی، سرایدار مدرسمون تنگ میشه که با بی رحمی تمام فرانچی( مداد نوکی محبوبمو  ) دور انداخت و آقا و خانم شکری که اگه یه روز نبودن حال و هوای مدرسه مثل همیشه نبود...

انگار راستی راستی تموم شد.

آره تموم شد.

بلوار امام علی(ع) / مرکز آموزشی فرزانگان

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط یلدا  | 

 

آسمان آراسته، مرگ به پا خاسته!

میزنم طبل بلا، میروم پیش خدا!

باد و برق و آتشم، نعره از دل میکشم!

ای دلیل اولیا! پس چه شد آن وعده ها ؟

وعده ی روز خوش ات، آیه ی دشمن کش ات! ...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط یلدا 

چه اسارت بی افتخاری است

در بند حرف این و آن بودن!

در کنار خانه ی من شهری است

که در آن

بی افتخارترین اسیران جهان

زندگی میکنند

و با آن

همچندان که زندانی

زندانبان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط یلدا  | 

 

.Gennaro : Why do you talk with your eyes closed ? you made me promise

? Grandpa : Yeah… you got to promise me one last thing. Will you do that

Gennaro : I might as well

Grandpa : Want

? Gennaro : Huhh

...Grandpa : Want

 

and Grandpa closed his beautiful eyes

 

اونی که گفت خواستن توانستن است هرگز نفهمید که من همیشه خواستم و همیشه هم نشد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط یلدا  | 

 تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت
 شکستم

تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

...

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

 

واسم دعا کن ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط یلدا 

 

"و ما انسان را آفریدیم و از وسوسه های نفس او کاملا آگاهیم. که ما از رگ گردن به او نزدیکتریم."

سوره ی ق، آیه ی ۱۶

من نمیخوام از رگ گردن بهم نزدیکتر باشی. فقط میخوام تو قلبم باشی.

ولی نبودی. هرچی گشتم نبودی.

.....

و حکایت کنکور

کاش منم مثل نرگس یا زهرا و یا حتی مثل مامانی و هما اضطراب داشته باشم. من نمیترسم. خیلی وقته نگران هیچی نیستم. مامانی میگه تو بی خیالی. شاید هم باشم اما اون نمیدونه که نترسیدن خودش چه ترس بزرگیه...

امیدوارم زهرا یه نویسنده و شیمیدان موفق بشه و نرگس هم یه خانوم دکتر. درست مثل آرزوهای قشنگشون.

.....

دنیا چه کوچیکه و عمر دوست دارم ها چه کوتاه.

من گریه هامو کردم. فقط بدون دلم تنگه. همین ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط یلدا 

 

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده

شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم

پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز ...

پل الوار

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط یلدا  | 

نگو ما دو تا کمیم

من و تو این همه ایم

.....

من + تو = تو

می دونی چرا ؟

چون خیلی وقته فهمیدم من = هیچ

پس ۰+ تو = تو

.....

هیچ بهش فکر کرده بودی که چند تا از آرزوهای بزرگ آدما پشت ترکیب احمقانه ی ای کاش! قرار داره ؟ و همون جا هم برای همیشه مدفون میشه ؟

اینو فقط به این خاطر میگم که یه احمق بزرگم: "کاش هرگز متولد نمی شدم." 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط یلدا 

اگر خوابم اگر بیدار

اگر مستم اگر هوشیار

مرا یارای بودن نیست

تو یاری کن مرا ای یار

.....

دلم واسه مهلبونیای عجیب غلیبت تنگ شده

.....

چه زود بزرگ شدیم

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 7:38 قبل از ظهر  توسط یلدا