که زمین چرکین است...
واسه هزارمین بار از هما پرسیدم: آبجی به نظرت اینطوری خوشگل تر نیست ؟
با بی خیالی، بدون اینکه حتی نگاهشو از تلویزیون بگیره گفت: به نظر من که جوات بازیه... تازه اون فقط مال کساییه که ازدواج کردن.
اما من اینطوری راحت ترم و احساس امنیت بیشتری میکنم. همون احساس امنیت کم سابقه ای که توی خیابون های شلوغ شهر کمتر به سراغت میاد.
نگاه های بی تفاوت و به ندرت کنجکاو غریبه ها به راحتی متوجه تضاد معصومانه ی بین حلقه ای که به دست داری و سر و وضعی که بیشتر شبیه سر و وضع یه دختر نوجوونه تا یه خانم متاهل! میشه.
هوا در حال تاریک شدنه و من عجله دارم که قبل بابا اینا به خونه برسم. داخل تاکسی به حلقه دستی میکشم... با خودم فکر میکنم گاهی احساسی که نسبت به خودمون و دنیای اطرافمون داریم حتی از واقعیتی که هست، اهمیت بیشتری پیدا میکنه. مثل همین انگشتر بی ارزشی که شاید به وسیله ی اون بتونی لااقل خودت رو به این نتیجه برسونی که خیلی وقته از عالم زیبای کودکی ات فاصله گرفتی و قدم به دنیای آدم بزرگ ها گذاشتی.
.....
داشتم آندره ژید میخوندم، این قسمت از کتاب به نظرم خیلی جالب رسید. دیدم ارزش نوشتن هم داره:
"شاید مرگ عادتی باشد که باید اختیار کرد.
اما مرگ برای کسی که زندگی پرباری نداشته، وحشت آور است. به چنین کسی مذهب چه آسان میتواند بگوید: نگران مباش. در آن سوست که زندگی آغاز می شود، و تو پاداش خود را خواهی گرفت."
بی اختیار یاد این قسمت از نیایش دکتر شریعتی افتادم که میگه: خداوندا! به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ به بیهودگی آن سوگوار نباشم.
زندگی مثل یه جنگه
تنها جنگی که قشنگه
تو نبرد زندگی
عشق حکم تفنگه
.....
خیلی وقته داریم بی تفنگ می جنگیم!
میدونم خداجونم ولی دارم تاوانشم پس میدم! میفهمی؟...
هیچ کسی اندازه ی خودم دلش واسم نمیسوزه. تو هم خواهشاً کاسه ی داغ تر از آش نشو... نگران نباش رفیق! آخر این قصه فقط من میمونم و خودت، تو کنج یه سیاهی دلگیر و ابدی. میتونی دادگاهت رو بذاری واسه همون موقع.
پس
لطفا
حالا
تنهام بذار ...
.....
سرم درد میکنه. همه ی مسکن ها رو همون روز اول بالا انداختم، یه آبم روش.
ساعت چهار و نیم بامداده. چراغ هارو خاموش میکنم. خوابم نمیاد اما چشمامو میبندم.
چه قشنگه تاریکی...
می روم... اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا...؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد، ناگه هرچه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه... آری... این منم... اما چه سود
او که در من بود، دیگر نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار:
" او که در من بود، آخر کیست، کیست؟ ".
.....
سخته بفهمی که تو تمام عمر جز یه تصور آبکی از خودت هیچی نبودی... هیچی.
گم شدم. اونم گم شدنی که پیدا شدنش با خداست و... و شاید هم با خودم و خدا.
فرق من و خدا تو همینه...
این که خدا همیشه هست و من همیشه نیستم...
ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ماه و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
- چه می گوید ؟
اورسولا پاسخ داد:
- خیلی ناراحت است، چون خیال می کند تو هم به زودی خواهی مرد.
سرهنگ لبخندی زد و گفت:
- از طرف من به او بگو انسان وقتی که بتواند، می میرد، نه زمانی که باید!
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از آن تصمیم کبری ابر دیگر
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
اما برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد، آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد ؟
ایمان! برادر... گوش کن... نقطه سرخط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد
.....
بابایی گلم!
مامان خانوم مهربون!
قول میدم یه روز جبران کنم
قول میدم.
تا ثابت کند
که غبار خدا
بزرگ تر از بت توست.
تاگور
