تبليغاتX
دست نوشته های یه دختر زشت

دست نوشته های یه دختر زشت

اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست. او جانشین تمام نداشتن هاست

 اینگونه بود که این اتفاق افتاد. به همین آسانی. او در شهر غریبی بود که کسی او را نمی شناخت، اما امروز در آن حس آزادی عجیبی می کرد. جایی که لازم نبود خودش را به هر کسی توضیح دهد. او تصمیم گرفت برای اولین بار در این چندین سال تمام روز را به تفکر در مورد خودش اختصاص دهد. تا به امروز او همیشه ذهنش را مشغول این می کرد که مردم دیگر چه فکر می کنند. مادرش، دوستان مدرسه اش، پدرش، آدمهای آژانس مد، معلم فرانسه، خدمتکار، کتابدار، غریبه در خیابان. در حقیقت هیچ کس به هیچ چیز فکر نمی کرد. نه لااقل در مورد ماریا، یک غریبه ی فقیر، که اگر فردا هم ناپدید شود حتی پلیس هم متوجه نخواهد شد.

او زودتر از هر روز بیرون رفت. در کافی شاپ همیشگی صبحانه خورد. دور دریاچه قدم زد و در آنجا به دیدن نمایشی که توسط پناهنده ها برگزار می شد پرداخت. یک زن که با یک سگ کوچک مشغول قدم زدن بود به ماریا گفت که آنها کرد هستند، و ماریا به جای آن که تظاهر کند جواب را می داند تا ثابت کند باهوش تر از آن است که مردم فکر می کنند، پرسید:

 

-  " کردها از کجا  آمده اند؟ "

 

زن نمی دانست. چیزی که ماریا را سورپرایز کرد. جهان مثل این می ماند. مردم جوری حرف می زنند که  انگار همه چیز را می دانند، اما اگر جرات کنی که یک سوال بپرسی، آنها هیچ چیز نمی دانند. او به یک کافی نت رفت و فهمید که کردها از کردستان آمده اند. یک کشور که وجود ندارد و هم اکنون بین ترکیه و عراق قسمت شده. او دوباره به دریاچه برگشت و دنبال زن و سگش گشت، اما آنها رفته بودند.

من حقیقتاً شبیه آن زن هستم. یا حداقل شبیه او بودم. کسی که تظاهر می کرد همه چیز را می داند. در سکوت خود پنهان شده بودم، تا وقتی که مرد عرب مرا عصبانی کرد و من جرات آن را پیدا کردم که به او بگویم تنها چیزی که می دانم تفاوت بین دو نوشابه بود. آیا او شوکه شده بود؟ آیا او نظرش در مورد من عوض شد؟ البته که نه. او باید در برابر صداقت من متحیر شده باشد. هر وقت سعی کرده ام که از آنچه هستم باهوش تر به نظر برسم بازنده بودم.

 

.....

 

از دفترچه خاطرات ماریا در آن شب که در حاشیه ی آن یادداشت کرده بود: مطمئن نیستم؛ من کشف کردم که چرا یک مرد به خاطر زن ها پول می پردازد: او می خواهد که شاد باشد.

او هزار فرانک نمی پردازد که فقط یک... را تجربه کند. او می خواهد که شاد باشد. من هم می خواهم. هر کسی می خواهد، اما هیچ کس شاد نیست. من چه چیزی به دست آورده ام که از دست بدهم؟ اگر برای یک مدت تصمیم بگیرم که... باشم. این کلمه ی سختی است که بنویسم یا حتی در موردش فکر کنم. اما بگذار بی پرده باشم. من چه چیزی را از دست می دهم اگر تصمیم بگیرم برای یک مدت فا*ح*ش**ه باشم؟

شرف؟ شان؟ عزت نفس؟ اگرچه، وقتی در موردش فکر می کنم، من هیچ وقت هیچ یک از آنها را نداشته ام. من به خواسته ی خود به دنیا نیامدم. من هیچ وقت هیچ کس را نداشتم که دوستم داشته باشد. من همیشه تصمیم اشتباه گرفته ام. حالا به زندگی اجازه می دهم برای من تصمیم بگیرد.

 

یا*زد*ه دقی*قه / پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 2:34 قبل از ظهر  توسط یلدا 

از دفترچه ی خاطرات ماریا، شبی که تمام اشتیاقش را برای بیرون رفتن، زندگی یا منتظر ماندن برای زنگ تلفن، از دست داده بود:

 

امروز را در یک پارک گذراندم. از آنجایی که نمی توانم پولم را هدر دهم، فکر کردم بهترین آن است که بقیه ی مردم را تماشا کنم. زمانی طولانی را کنار قطار (ترن) هوایی گذراندم و متوجه شدم بیشتر مردم به دنبال هیجان سوار آن می شوند ولی وقتی که شروع به حرکت می کند، آنها وحشت می کنند و درخواست می کنند تا ماشین بایستد.

آنها چه انتظاری دارند؟ وقتی ماجراجویی را انتخاب می کنند، آیا نباید خودشان را برای همه ی راه آماده کنند. یا فکر می کنند که انتخاب عاقلانه این است که از بالا و پایین رفتن ها پیشگیری کنند و تمام زمانشان را بر روی یک چرخ فلک روی نقطه ها بچرخند و بچرخند...

دور بودن از خانواده ام و زبانی که با آن می توانم خودم و احساساتم را بیان کنم سخت است، اما از این به بعد، هروقت که احساس افسردگی کنم، آن پارک را به یاد خواهم آورد. اگر خوابم برده باشد و یکدفعه روی آن ترن هوایی بیدار شوم چه احساسی خواهم داشت؟ خوب... حس در دام افتادن، ترس در هم خمیدگی، تقاضا برای پیاده شدن. اگرچه، اگر باور کنم آن شیارها سرنوشت ما هستند و خدا مسئول ماشین هاست، آن وقت آن کابوس به هیجان تبدیل خواهد شد. به چیزی که واقعا است: یک ترن هوایی، یک اسباب بازی امن و قابل اطمینان که در آخر توقف خواهد کرد. اما تا زمانی که سفر طول می کشد، من باید به مناظر اطراف و صدای جیغ ها که هیجان انگیز هستند توجه کنم.  

 

.....

 

 

همه چیز همان طور که انتظار می رفت پیش رفت. او به اتاق عرب رفت. یک شامپانی نوشید. کاملا به مستی دچار شد.!...! خودش را در حمام مرمری شست، پول را گرفت و خودش را به یک خوشگذرانی دعوت کرد. سوار شدن تاکسی تا خانه.

او به رختخواب رفت و تمام شب را بدون رویا خوابید.

 

از دفترچه ی ماریا، روز بعد:

من همه چیز را به خاطر می آورم، نه البته لحظاتی که آن تصمیم را می گرفتم. به طرز عجیبی هیچ احساس گناهی ندارم. من همیشه در مورد دخترانی فکر میکردم که به خاطر پول با مردها می خوابند، چون هیچ راه حل دیگری ندارند. اما اینگونه نیست. من می توانستم بله یا نه بگویم. هیچ کس مرا مجبور به پذیرفتنش نمی کرد.

در خیابان قدم می زدم و به مردم نگاه می کردم. آیا آنها راه زندگیشان را انتخاب میکنند؟ یا آنها نیز مثل من به سرنوشت دچار می شوند. یک زن خانه دار که آرزو می کرد یک مدل شود. یک بانکدار که آرزو می کرد موسیقیدان شود. یک دندانپزشک که دوست داشت یک نویسنده شود و خودش را وقف ادبیات کند. دختری که آرزو می کرد ستاره ی تلویزیون شود اما حالا در یک سوپرمارکت کار می کند.

من حتی یک ذره هم برای خودم احساس تاسف نمی کنم. من هنوز قربانی نشده ام. من می توانستم آن رستوران را با کیف خالی ترک کنم. می توانستم در مقابل آن مرد بنشینم و به او درس اخلاق دهم یا به او بفهمانم که در مقابلش شاهزاده خانمی نشسته که خریدنی نیست. می تواستم پاسخ های مختلی بدهم. اما مثل بیشتر مردم اجازه دادم که سرنوشت مسیرم را انتخاب کند.

من تنها فرد نیستم. اگرچه سرنوشتم ممکن است مرا به مسیری خارج از قانون و جامعه بکشاند. به دنبال یافتن شادی، اگرچه همه ی ما برابر هستیم، هیچ کدام از ما شاد نیست. نه آن بانکدار / موسیقیدان، نه دندانپزشک / نویسنده و نه زن خانه دار / مدل.

 

یا*زد*ه دقی*قه / پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط یلدا  | 

امروز بوضوح دریافتم که

اکثر ما آدمها، روابطمان را برای ابراز توانایی هایمان شکل می دهیم

عاشق میشویم تا برایش شعر بگوییم

محبت مان را به پایش می ریزیم تا در حسن و کمال ما ذوب شود

برایش کتک میخوریم تا ارادت مند جلوه کنیم

خلاصه...

میبینیم و میشنویمش، تا  شهوت دیده و شنیده شدن خودمان را ارضاء کنیم

...

 

آنکه من از روی خواهش، به تمنّایش نشسته ام

از نشاط لبریز است

و چون ماهی لیز است

چون به گاه گرفتن، فرار میکند!

 

مطالب بالا برگرفته از وبلاگ وصله ی ناجور

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 4:21 قبل از ظهر  توسط یلدا