جاده هایی که امتدادشون امتداد کودکیم بود و حال و هواشون همرنگ خاطره های همون روزا. یادش بخیر. مسافرت بااتوبوس، غذاخوری های میون راه، کوه های سرسبز و پردرخت شهری که توش متولد شدم و شوق دیدن خونه ی مامان بزرگ اینا. آخ که اون لوزا چقده این آبجی موفل فلی نیم وجبی ما بلا بود. ![]()
.....
بهانه های ناتموم مامان و بار سنگینی که نگاه های لبریز از انتظار بابا رو دوشم میذاره. و ترس از آینده ای که رسیدن بهش بیشتر برام به یه تکلیف شبیهه تا یه اشتیاق... ای کاش فقط یه خورده بیشتر میتونستم.