تبليغاتX
دست نوشته های یه دختر زشت

دست نوشته های یه دختر زشت

اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست. او جانشین تمام نداشتن هاست

 

کاش اینقدر از هم دور نبودیم

مثل کودکی که بزرگ ترین آرزوش سوار شدن رو شونه ی ماه و چیدن ستاره های آسمونه منم برای چیدن تو دستامو به سمت آسمون همیشگی حضورت دراز میکنم اما جای تو و حتی یه لحظه داشتنت، مشتم پر میشه از یه خالی بی انتها... سهم من از بودنت فقط یه نگاهه. و تو این نگاه بین من و دیگری فرقی نیست. من از این برای تو مثل دیگری بودن بیزارم.

.....

شاید هنوز خیلی کوچیکم واسه دوست داشتن اما من از بزرگ شدن میترسم. از میراث دار میراث پدری ام شدن، ترس...  از عشق مکتوم و سرنوشت محتوم. از این تکرار مکررات ناگزیر تا هنگامه ی مرگ گریز ناپذیر و بعدش نقطه سر خط تا یه تولد دیگه.

.....

 

راستی! هیچ میدونستی که... من اسمتو گذاشتم قشنگترین اشتباه؟!....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط یلدا 

Have you ever been lost in a different world
Where everything you once knew
Is gone
And you find yourself powerless
With everything that exist
You're numb

? Will I ever break free

I searched my world but I can't find you
You're standing there but I can't touch you
Try to talk but the words are just not there
I can feel a sense of danger
You stare at me like I'm a stranger
Paralyzed and you don't seem to care
The demons in my dreams

If you become a nobody
Blind to your family
? Who would you be
And life has gone into reverse
Re-living every hurt
Along the way

Everything that you fear
Is calling you and drawing near

Wake me up and let's go
I'm about to explode

                                                                                 Brian McFadden / Irish Son  

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط یلدا  | 

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

…..

 

 

روز میلادت سالروز رویش بهار بود. بهار روی خط ممتد روزگار همواره تکرار میشود اما تو برای من تا ابد، بی تکرارترینی...

دلم قد همه ی روزای ندیدنت، قد همه ی ثانیه های نبودنت واست تنگ شده.

مامان خانوم بیشتر از هر وقت دیگه ای بهت احتیاج داره. نیستی تا با مهربونیات بدخلقیاشو آروم کنی.

مسعود و آبجی مریمم یانگوم شدن. پس چرا بهشون تبریک نگفتی؟

خاله جونم داره واسه سانازت خواستگار میاد. نمیخوای عروس شدنشو ببینی؟

.....

کاش می دونستی حالا بزرگ ترین حسرت زندگیم اینه که چرا نتونستم واسه آخرین بار صورت ماهتو ببینم و به دستای مهربونت بوسه بزنم.

کاش بودی تا ببینی که بیشتر از همیشه جای خالی ات رو تو چهاردیواری زندگیم حس میکنم.

 

خاله فاطی ام! بهار اومده... نمی خوای عیدو بهمون تبریک بگی؟

آخه مگه بهار بی تو و چشای مهلبونت رنگی هم داره؟

.....

قشنگم! بهارت سبز

تبلدت مبالک...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط یلدا