می روم... اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا...؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد، ناگه هرچه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه... آری... این منم... اما چه سود
او که در من بود، دیگر نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار:
" او که در من بود، آخر کیست، کیست؟ ".
.....
سخته بفهمی که تو تمام عمر جز یه تصور آبکی از خودت هیچی نبودی... هیچی.
گم شدم. اونم گم شدنی که پیدا شدنش با خداست و... و شاید هم با خودم و خدا.
فرق من و خدا تو همینه...
این که خدا همیشه هست و من همیشه نیستم...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط یلدا
