بازم اشتباه...!
میدونم خداجونم ولی دارم تاوانشم پس میدم! میفهمی؟...
هیچ کسی اندازه ی خودم دلش واسم نمیسوزه. تو هم خواهشاً کاسه ی داغ تر از آش نشو... نگران نباش رفیق! آخر این قصه فقط من میمونم و خودت، تو کنج یه سیاهی دلگیر و ابدی. میتونی دادگاهت رو بذاری واسه همون موقع.
پس
لطفا
حالا
تنهام بذار ...
.....
سرم درد میکنه. همه ی مسکن ها رو همون روز اول بالا انداختم، یه آبم روش.
ساعت چهار و نیم بامداده. چراغ هارو خاموش میکنم. خوابم نمیاد اما چشمامو میبندم.
چه قشنگه تاریکی...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 4:35 قبل از ظهر  توسط یلدا