تبليغاتX
دست نوشته های یه دختر زشت -

دست نوشته های یه دختر زشت

اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست. او جانشین تمام نداشتن هاست

انگشتری که با مامان خریدم با اون نگین درشتش، تو انگشت دست چپم قشنگ تر به نظر میرسید.

واسه هزارمین بار از هما پرسیدم: آبجی به نظرت اینطوری خوشگل تر نیست ؟

با بی خیالی، بدون اینکه حتی نگاهشو از تلویزیون بگیره گفت: به نظر من که جوات بازیه... تازه اون فقط مال کساییه که ازدواج کردن.

اما من اینطوری راحت ترم و احساس امنیت بیشتری میکنم. همون احساس امنیت کم سابقه ای که توی خیابون های شلوغ شهر کمتر به سراغت میاد.

نگاه های بی تفاوت و به ندرت کنجکاو غریبه ها به راحتی متوجه تضاد معصومانه ی بین حلقه ای که به دست داری و سر و وضعی که بیشتر شبیه سر و وضع یه دختر نوجوونه تا یه خانم متاهل! میشه.

هوا در حال تاریک شدنه و من عجله دارم که قبل بابا اینا به خونه برسم. داخل تاکسی به حلقه دستی میکشم... با خودم فکر میکنم گاهی احساسی که نسبت به خودمون و دنیای اطرافمون داریم حتی از واقعیتی که هست، اهمیت بیشتری پیدا میکنه. مثل همین انگشتر بی ارزشی که شاید به وسیله ی اون بتونی لااقل خودت رو به این نتیجه برسونی که خیلی وقته از عالم زیبای کودکی ات فاصله گرفتی و قدم به دنیای آدم بزرگ ها گذاشتی.

..... 

داشتم آندره ژید میخوندم، این قسمت از کتاب به نظرم خیلی جالب رسید. دیدم ارزش نوشتن هم داره:

"شاید مرگ عادتی باشد که باید اختیار کرد.

اما مرگ برای کسی که زندگی پرباری نداشته، وحشت آور است. به چنین کسی مذهب چه آسان میتواند بگوید: نگران مباش. در آن سوست که زندگی آغاز می شود، و تو پاداش خود را خواهی گرفت."

بی اختیار یاد این قسمت از نیایش دکتر شریعتی افتادم که میگه: خداوندا! به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ به بیهودگی آن سوگوار نباشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 5:13 قبل از ظهر  توسط یلدا