واسه هزارمین بار از هما پرسیدم: آبجی به نظرت اینطوری خوشگل تر نیست ؟
با بی خیالی، بدون اینکه حتی نگاهشو از تلویزیون بگیره گفت: به نظر من که جوات بازیه... تازه اون فقط مال کساییه که ازدواج کردن.
اما من اینطوری راحت ترم و احساس امنیت بیشتری میکنم. همون احساس امنیت کم سابقه ای که توی خیابون های شلوغ شهر کمتر به سراغت میاد.
نگاه های بی تفاوت و به ندرت کنجکاو غریبه ها به راحتی متوجه تضاد معصومانه ی بین حلقه ای که به دست داری و سر و وضعی که بیشتر شبیه سر و وضع یه دختر نوجوونه تا یه خانم متاهل! میشه.
هوا در حال تاریک شدنه و من عجله دارم که قبل بابا اینا به خونه برسم. داخل تاکسی به حلقه دستی میکشم... با خودم فکر میکنم گاهی احساسی که نسبت به خودمون و دنیای اطرافمون داریم حتی از واقعیتی که هست، اهمیت بیشتری پیدا میکنه. مثل همین انگشتر بی ارزشی که شاید به وسیله ی اون بتونی لااقل خودت رو به این نتیجه برسونی که خیلی وقته از عالم زیبای کودکی ات فاصله گرفتی و قدم به دنیای آدم بزرگ ها گذاشتی.
.....
داشتم آندره ژید میخوندم، این قسمت از کتاب به نظرم خیلی جالب رسید. دیدم ارزش نوشتن هم داره:
"شاید مرگ عادتی باشد که باید اختیار کرد.
اما مرگ برای کسی که زندگی پرباری نداشته، وحشت آور است. به چنین کسی مذهب چه آسان میتواند بگوید: نگران مباش. در آن سوست که زندگی آغاز می شود، و تو پاداش خود را خواهی گرفت."
بی اختیار یاد این قسمت از نیایش دکتر شریعتی افتادم که میگه: خداوندا! به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ به بیهودگی آن سوگوار نباشم.