از دفترچه ی خاطرات ماریا، شبی که تمام اشتیاقش را برای بیرون رفتن، زندگی یا منتظر ماندن برای زنگ تلفن، از دست داده بود:
امروز را در یک پارک گذراندم. از آنجایی که نمی توانم پولم را هدر دهم، فکر کردم بهترین آن است که بقیه ی مردم را تماشا کنم. زمانی طولانی را کنار قطار (ترن) هوایی گذراندم و متوجه شدم بیشتر مردم به دنبال هیجان سوار آن می شوند ولی وقتی که شروع به حرکت می کند، آنها وحشت می کنند و درخواست می کنند تا ماشین بایستد.
آنها چه انتظاری دارند؟ وقتی ماجراجویی را انتخاب می کنند، آیا نباید خودشان را برای همه ی راه آماده کنند. یا فکر می کنند که انتخاب عاقلانه این است که از بالا و پایین رفتن ها پیشگیری کنند و تمام زمانشان را بر روی یک چرخ فلک روی نقطه ها بچرخند و بچرخند...
دور بودن از خانواده ام و زبانی که با آن می توانم خودم و احساساتم را بیان کنم سخت است، اما از این به بعد، هروقت که احساس افسردگی کنم، آن پارک را به یاد خواهم آورد. اگر خوابم برده باشد و یکدفعه روی آن ترن هوایی بیدار شوم چه احساسی خواهم داشت؟ خوب... حس در دام افتادن، ترس در هم خمیدگی، تقاضا برای پیاده شدن. اگرچه، اگر باور کنم آن شیارها سرنوشت ما هستند و خدا مسئول ماشین هاست، آن وقت آن کابوس به هیجان تبدیل خواهد شد. به چیزی که واقعا است: یک ترن هوایی، یک اسباب بازی امن و قابل اطمینان که در آخر توقف خواهد کرد. اما تا زمانی که سفر طول می کشد، من باید به مناظر اطراف و صدای جیغ ها که هیجان انگیز هستند توجه کنم.
.....
همه چیز همان طور که انتظار می رفت پیش رفت. او به اتاق عرب رفت. یک شامپانی نوشید. کاملا به مستی دچار شد.!...! خودش را در حمام مرمری شست، پول را گرفت و خودش را به یک خوشگذرانی دعوت کرد. سوار شدن تاکسی تا خانه.
او به رختخواب رفت و تمام شب را بدون رویا خوابید.
از دفترچه ی ماریا، روز بعد:
من همه چیز را به خاطر می آورم، نه البته لحظاتی که آن تصمیم را می گرفتم. به طرز عجیبی هیچ احساس گناهی ندارم. من همیشه در مورد دخترانی فکر میکردم که به خاطر پول با مردها می خوابند، چون هیچ راه حل دیگری ندارند. اما اینگونه نیست. من می توانستم بله یا نه بگویم. هیچ کس مرا مجبور به پذیرفتنش نمی کرد.
در خیابان قدم می زدم و به مردم نگاه می کردم. آیا آنها راه زندگیشان را انتخاب میکنند؟ یا آنها نیز مثل من به سرنوشت دچار می شوند. یک زن خانه دار که آرزو می کرد یک مدل شود. یک بانکدار که آرزو می کرد موسیقیدان شود. یک دندانپزشک که دوست داشت یک نویسنده شود و خودش را وقف ادبیات کند. دختری که آرزو می کرد ستاره ی تلویزیون شود اما حالا در یک سوپرمارکت کار می کند.
من حتی یک ذره هم برای خودم احساس تاسف نمی کنم. من هنوز قربانی نشده ام. من می توانستم آن رستوران را با کیف خالی ترک کنم. می توانستم در مقابل آن مرد بنشینم و به او درس اخلاق دهم یا به او بفهمانم که در مقابلش شاهزاده خانمی نشسته که خریدنی نیست. می تواستم پاسخ های مختلی بدهم. اما مثل بیشتر مردم اجازه دادم که سرنوشت مسیرم را انتخاب کند.
من تنها فرد نیستم. اگرچه سرنوشتم ممکن است مرا به مسیری خارج از قانون و جامعه بکشاند. به دنبال یافتن شادی، اگرچه همه ی ما برابر هستیم، هیچ کدام از ما شاد نیست. نه آن بانکدار / موسیقیدان، نه دندانپزشک / نویسنده و نه زن خانه دار / مدل.
یا*زد*ه دقی*قه / پائولو کوئلیو