او زودتر از هر روز بیرون رفت. در کافی شاپ همیشگی صبحانه خورد. دور دریاچه قدم زد و در آنجا به دیدن نمایشی که توسط پناهنده ها برگزار می شد پرداخت. یک زن که با یک سگ کوچک مشغول قدم زدن بود به ماریا گفت که آنها کرد هستند، و ماریا به جای آن که تظاهر کند جواب را می داند تا ثابت کند باهوش تر از آن است که مردم فکر می کنند، پرسید:
- " کردها از کجا آمده اند؟ "
زن نمی دانست. چیزی که ماریا را سورپرایز کرد. جهان مثل این می ماند. مردم جوری حرف می زنند که انگار همه چیز را می دانند، اما اگر جرات کنی که یک سوال بپرسی، آنها هیچ چیز نمی دانند. او به یک کافی نت رفت و فهمید که کردها از کردستان آمده اند. یک کشور که وجود ندارد و هم اکنون بین ترکیه و عراق قسمت شده. او دوباره به دریاچه برگشت و دنبال زن و سگش گشت، اما آنها رفته بودند.
من حقیقتاً شبیه آن زن هستم. یا حداقل شبیه او بودم. کسی که تظاهر می کرد همه چیز را می داند. در سکوت خود پنهان شده بودم، تا وقتی که مرد عرب مرا عصبانی کرد و من جرات آن را پیدا کردم که به او بگویم تنها چیزی که می دانم تفاوت بین دو نوشابه بود. آیا او شوکه شده بود؟ آیا او نظرش در مورد من عوض شد؟ البته که نه. او باید در برابر صداقت من متحیر شده باشد. هر وقت سعی کرده ام که از آنچه هستم باهوش تر به نظر برسم بازنده بودم.
.....
از دفترچه خاطرات ماریا در آن شب که در حاشیه ی آن یادداشت کرده بود: مطمئن نیستم؛ من کشف کردم که چرا یک مرد به خاطر زن ها پول می پردازد: او می خواهد که شاد باشد.
او هزار فرانک نمی پردازد که فقط یک... را تجربه کند. او می خواهد که شاد باشد. من هم می خواهم. هر کسی می خواهد، اما هیچ کس شاد نیست. من چه چیزی به دست آورده ام که از دست بدهم؟ اگر برای یک مدت تصمیم بگیرم که... باشم. این کلمه ی سختی است که بنویسم یا حتی در موردش فکر کنم. اما بگذار بی پرده باشم. من چه چیزی را از دست می دهم اگر تصمیم بگیرم برای یک مدت فا*ح*ش**ه باشم؟
شرف؟ شان؟ عزت نفس؟ اگرچه، وقتی در موردش فکر می کنم، من هیچ وقت هیچ یک از آنها را نداشته ام. من به خواسته ی خود به دنیا نیامدم. من هیچ وقت هیچ کس را نداشتم که دوستم داشته باشد. من همیشه تصمیم اشتباه گرفته ام. حالا به زندگی اجازه می دهم برای من تصمیم بگیرد.