دوست دارم شبا پنجره ها رو باز بذارم. اما هوا این روزا داره کم کم سرد میشه. بابا پنجره هارو می بنده. دلم میگیره که دیگه نمی تونم نصفه شبا صدای ماشین هارو از جاده های دور بشنوم.
جاده هایی که امتدادشون امتداد کودکیم بود و حال و هواشون همرنگ خاطره های همون روزا. یادش بخیر. مسافرت بااتوبوس، غذاخوری های میون راه، کوه های سرسبز و پردرخت شهری که توش متولد شدم و شوق دیدن خونه ی مامان بزرگ اینا. آخ که اون لوزا چقده این آبجی موفل فلی نیم وجبی ما بلا بود. ![]()
.....
بهانه های ناتموم مامان و بار سنگینی که نگاه های لبریز از انتظار بابا رو دوشم میذاره. و ترس از آینده ای که رسیدن بهش بیشتر برام به یه تکلیف شبیهه تا یه اشتیاق... ای کاش فقط یه خورده بیشتر میتونستم.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط یلدا
