کاش اینقدر از هم دور نبودیم
مثل کودکی که بزرگ ترین آرزوش سوار شدن رو شونه ی ماه و چیدن ستاره های آسمونه منم برای چیدن تو دستامو به سمت آسمون همیشگی حضورت دراز میکنم اما جای تو و حتی یه لحظه داشتنت، مشتم پر میشه از یه خالی بی انتها... سهم من از بودنت فقط یه نگاهه. و تو این نگاه بین من و دیگری فرقی نیست. من از این برای تو مثل دیگری بودن بیزارم.
.....
شاید هنوز خیلی کوچیکم واسه دوست داشتن اما من از بزرگ شدن میترسم. از میراث دار میراث پدری ام شدن، ترس... از عشق مکتوم و سرنوشت محتوم. از این تکرار مکررات ناگزیر تا هنگامه ی مرگ گریز ناپذیر و بعدش نقطه سر خط تا یه تولد دیگه.
.....
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط یلدا